X
تبلیغات
تقدیم به تنها عشقم

تقدیم به تنها عشقم

مینویسم خاطراتی تا بماند یادگاری

خدافظ سامان براي هميشه

سلام به همه دوست موست جونيام خوفين ؟خوشين؟

منم زياد خوش نميباشم به خاطر اتفاقاتي كه تواين دو ماه برام افتاده

اومدم حرف دلمو بزنم كه سامي و محسن آپمو بخونن ...

حالا ميدونم كه ميگيد محسن كيه ؟؟!! محسن دوستمه تواين روزها البته چند سالي كه باسامان دوست بودم با محسن هم دوست بودم ولي هيچكدوم ازاينا نميدونستن

من هم به محسن و هم به سامي خيانت كردم كه از هر دوشون معذرت ميخوام

خوب سامان ميخوام حرف دلمو برات بزنم من ارتباطمو باهات قطع كردم چون نميتونم باهات باشم  چون زندگي كردن باتو برام سخته نميتونم حرفايي كه بين تو و مهسا ردوبدل شده رو فراموش كنم هر چند تو نبودي شهاب بوده اما تو ميتونستي بهش بگي كه اين حرفارو نفرسته  آره تو رو خيلي دوست دارم حاضر بودم هر كاري برات انجام بدم من هدفم دوستي با پسر تهروني محمد اين بود كه كاري كنم كه ازم متنفر شي من اونو نميشناسم اشتباهي شمارمو بهش دادن خواستم به محسن همه جيز رو بگم وازش بخوام كه كمكم كنه اما ميترسيدم كه ديگه بهم اعتماد نكنه و فكركنه كه من با همه زود دوست ميشم  محمد كه بهم پيشنهاد دوستي داد اول قبول نكردم ولي بعد...

چون واقعا ديگه خسته شدم نميتونستم بيشتر از اينا باهات باشم هر موقع كه خواستم باهات حرف بزنم چيزي كه توي دلمه بهت بگم نزاشتي  بهت گفتم كه سعي كن كه بهم عادت نكني

تو توي زندگيم اضافي نبودي امامن چرا احساس كردم ديگه مثل قبلا رفتارت نيست فقط منو براي سرگرمي ميخواي ، ميخواي شب كه از سركار برگردي اون موقع كه اس ميدي بهم بهت حرفاي عاشقونه از اينجور حرفا بزنم كه شارژ شي هر چند كه اصلا از اين حرفا خوشم نمياد بعدش هم خوابت مياد ميري بخوابي اما هيچ وقت نخواستي كه حرف دلمو برات بزنم تا يه چيزي ميگم ميگي كاري نداري هيچ وقت نذاشتي حرفمو بزنم به خاطر همين كه احساس كردم باهات راحت نيستم نميتونم باشم .

من بهت اعتماد كردم و همه چيزو بهت گفتم كي هستم ؟ كجا هستم ؟  و چيزاي ديگه اصلا فكرش نميكردم روزي تو بخواي منو تهديد كني هرچند هم كه گفتي من حاضرنيستم آبروي عزيز ترين كسمو ببرم

اما يادت باشه تو پسري و موقعيتت با من فرق ميكنه من دوست ندارم آبروي چندين ساله بابام رو ببرم به خاطر همين كه خيلي پشيمونم  كه چرا اومدم همه چيزو بهت گفتم ؟ چرا باهات دوست شدم ؟ چرا حرفايي آرش رو قبول نكردم ؟چرا زودتر ارتباطمو باهات قطع نكردم ؟درست كه منم تمام شماره هايي كه بهم زنگ زده بودي دارم اما هيچ موقع چيزي نگفتم وبهت اعتماد كردم پاكشون كردم

سعي كردم تا اونجايي كه باهاتم ناراحتت نكنم كمكت كنم كه گذشتتو فراموش كني نميدونم تونستم يا نه؟؟ از اينكه رو پاي خودت ايستادي وداري كارميكني خوشحالم

تو اين دو روزي كه تو بيمارستان بودي پسر عموت شهاب بهم لقب قاتل رو داد تمام حرفاي شهاب يادمه آخه من چكاركردم ؟؟؟

و بعدشم از تو ، نه از يه آدم عادي بلكه از كسي كه دوسش داشتم. كسي كه واسه ديدنش لحظه شماري ميكردم اونم هر چي خواست بهم بگه دروغگو اره توراست ميگي من دروغگو هستم .

 كسي كه جونيم روبراش تلف كردم آخه من كه بهت گفتم با هركي ميخواي ازدواج كن من كه خيلي وقت بود بااينكه دوست داشتم خواستم اززندگيت واسه هميشه برم بيرون اينكه تو بامريم ازدواج كني اما خودت نخواستي وبهم ميگفتي يا تو يا مرگ من بهت گفتم  هر دختري كه دوست داري باهاش ازدواج كن تو كه منو نديدي چطوري ميخواي باكسي كه نديدي ازدواج كني خيلي صبركردم كه بازباهات باشم اما نتونستم  چون ميدونستم هم خونوادم وهم خونوادت باازدواج منو تو راضي نميشن اون موقع تو ميري و من ميمونم وقلب شكسته ...

پس الان تو چند روز ي كه بهم اس ندادي درسته كه هر موقع اس ميدي دعوامون بلند ميشه  اما ميتوني دوري منو تحمل كني هر چند برات مهم نيست كه من چه باشم و چه نباشم برات فرق نميكنه اما ازت ميخوام براي هميشه فراموشم كني چون من ديگه يكي رو ديگه دوست دارم ازت خواهش ميكنم به شهاب بگو بهم اس نده ميدونم حالت بهترازمن هست به قول نازي شايد دوستي من و تو از اولش اشتباه بودهرجا هستي آرزوي موفقيت رو برات دارم و برات دعا ميكنم كه با هر كي باشي خوشبخت شي كه انشاا... ميشي سامان آقا منو ببخش . به تو هم بد كردم .

سامان يه چيز صادقانه بهت ميگم ، حتي اگه نفرينم كني اينو خودت گفتي هميشه نفرينت ميكنم بازم حتي اگه منو نبخشي بااينكه امروز براي هميشه از زندگيت رفتم بيرون اما اسمت برام حرمت داره .

واما محسن جونم قربونت برم ميدونم از دستم ناراحتي از اينكه هيچيو بهت نگفتم آره بااينكه من بهت چيزي نگفتم اما همه چيز خودت فهميدي وقتي زنگ زدي و منم به خاطر حرفي كه زدي كه اگه قبوله من ميخوام تو رو با سامان آشتي بدم ومن براي هميشه اززندگيت ميرم بيرون  تلفن قطع كردم بعدش اسايي كه دادي دلم گرفت  گريه كردم من تو رو دوست دارم  من تو رو ميخوام اينجا نوشتم تا همه بخونن كه هرچي بين من و سامان بوده تمومه درست كه دوري اون برام سخته اما همه چيز فراموش كردم من تو رو دوست دارم ازت ميخوام ديگه اسم سامي رو جلو من نياري معذرت ميخوام  كه بهت بد كردم جبران ميكنم 

پ . نوشت : مريم جونم نميدوني چقدر خوشحال شدم كه فهميدم تو براي هميشه مال داداش محمد شدي .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط نیایش| |

هووووووووووورا من اومدم بعد از مدتها

سلام دوستان خوبید؟؟؟خوش میگذره مارو نمیبینید؟؟؟؟

نمیخواستم آپ کنم ولی چون به ملودی قول داده بودم پس باید آپ میکردم

اهم اهم آپ گرم بخورم چون میخوام کلی وراجی کنم خوب بریم سراصل مطلب

شاید بعضی از شما یا میشه بگی بیشتراز شما از این آپم خوشتون نیاد اما واسه ملودی نوشتم که بخونه

من شش هفت سالم بود که تمام بازیا رو میدیدم اما طرفدار تیم خاصی نبودم فقط میدیدم هر موقع بازی بود چه تیم ملی چه جام جهانی و... همه خونه ی ما جمع میشدن فوتبال نگا ه میکردیم به خصوص جام جهانی که خیلی حال میده بابام طرفدار هلنده عموم آلمان و داداشم برزیل و داییم آرژانتین و... میدونید چرا حال میده چون وقتی تیماشون باخت میارن میزدن تو سر و کله ی هم

خوب تااینکه من عاشق تیم استقلال شدم طوری که یه تار موی استقلال روبا هیچ تیمی عوض نمیکنم بابردش خوشحال میشم باباختش گریه میکنم  وقتی هفت سالم بود تیم استقلال بایه تیمی داشت یادم نمیاد اسمش چی بود تنها بابرد میتونست قهرمان شه که مساوی کرد ونتونست قهرمان شه وقتی اشکای صادقی رو دیدم زدم زیر گریه بابام داییم بقیه همشون نگام کردن گفتن چت شد تو که خوب بودی هیچی نگفتم فقط گریه کردم از اون موقع شدم یه استقلالی متعصب تصمیم گرفتم زیاد درس بخونم وبتونم یه جایی قبول شم واستقلال رو از نزدیک ببینم همیشه بعداز خدا وخونوادم مدیون استقلالم

سالها روزها گذشت تااینکه پیش فامیلامون دبیرامون مشهور شدم هرکی خبر از استقلال میخواست به من زنگ میزد و ازم میپرسیداطلاعاتم خیلی بالاست  تا اینکه نیکبخت از استقلال جداشد هیچ وقت اون روز رو فراموش نمیکنم یک شنبه بود که من میخواستم برم خونه ی یکی ازدوستام که نمیتونستم اخبار رو ببینم و به بابام گفتم اخبار۱۸:۴۵یادت نره گفت باشه که ذکایی میگه نیکبخت از استقلال جداشده اومدم خونه بابام بهم نگفت به عموم وبقیه هم گفته بود که نگید نمیدونست که من میفهمیدم چون فاطی بهم خبرداد شبا همیشه گریه میکردم بدونه اینکه کسی بدونه خیلی ضربه خوردم تااینکه صادقی از استقلال جداشد نزدیک به چهارسال پیش که باز کارم شده بود گریه من به خاطرتعصبی که داشت به استقلال به خاطر اون استقلالی شدم هرچند که الان افتخارمیکنم که طرفدار استقلالم کلاس اول دبیرستان بودم تابستون قرار شده بود که بچه های ممتاز رو ببرن شیراز منم جزءشون بودم اونجااصلا نمیزاشتن تلویزیون نگاه کنیم فقط فیلم ترانه ی مادری بعدش هم خاموش مجبور بودم به بابام زنگ بزنم وخبرا رو از اون بگیرم  تااینکه دیگه خیلی دلم واسه استقلال تنگ شداما دیگه نمیدونستم چکار کنم مارو بردن ارامگاه سعدی یه حوضی بود میگفتن هرکی آرزو داره آرزوشو بگه سکه روبندازه من زیاد به این چیزا اعتقاد ندارم تااینکه به دوستم گفتم بیا امتحان کنیم اون طرفدار تیم پیروزی بود گفتم خدایا الان که از استقلال خبر ندارم پس خیلی دوست دارم که بازیکنای برق شیراز یافجرسپاسی ر وببینیم اما باور نمیکنیدمارفتیم پارک آزادی دوستم گفت نیا اونا بازیکن نیستن من گفتم نه میان اینجا چکار نزدیکتر که رفتیم دیدم پرویز مظلومی بخدا بدون اینکه حرف بزنم من دویدم ۶نفراز دوستام پشت سرم میدویدن اره اونا بازیکنای مس کرمان بودن رفتیم نزدیکتر مابه بازیکنا نگاه میکردیم اونامارو نگاه میکردن یکی از سرپرستمون وبقیه ی بچه ها که اونجا بودن و گرم کردن تیم مس رو میدیدن  آقای بحرینی همکار بابام بهمون گفت کسی هست کل این بازیکناروبشناسه گفتم اره موقعی که خواستن برن همینی که از کنارمون رد میشدن من اسماشون رو میگفتم فراز فاطمی ـ آشوبی ـ رحمتی ـ مرتضی ابراهیمی و... تا رسید به صادقی گفتم امیرحسین صادقی صادقی که با پزشک تیمشون راه میرفتن بهم لبخندزد باورم نمیشد صادقی رو دیدم نشستم رو زمین اشکام ریخت تا اینکه میگفتن چت شده دوستم گفت به خاطر اینکه از استقلال جدا شده بدتر گریه کردم وقتی اشکاموپاک کردم بلندشدم پشت سرم که نگاه کردم پسرا دست زدن گفتن ای ول بیچاره من از اون موقع نذاشتن از جام تکون بخورم میترسیدن پسرا منو اذیت کنن دلم خیلی پر بود میخواستم برم نزدیکتر وبگم چرا از استقلال جداشدی تنها ارزوم اینه که یه بار تیم استقلال رو از نزدیک ببینم حرفایی که سالها تو دلمه بگم یه بار داداشم گفت اگه اونا رو دیدی چی میگی داشتم میگفتم که یک تو گوشی خوردم گفت برو درستو بخون اینا فردا خرجتو نمیدن اما کو گوش شنوا اینگار نه انگار ازاین گوش داخل از ون گوش خارج ملودی جونم آره دوتا از پسردایی مامانم توتیم ملی امارات بازی میکنن ولید عباس وعلی عباس برادرن وقتی تیم استقلال میبره اولین کسانی هستن که بهم تبریک میگن هرچند که خیلی سعی کردن باحرفاشون کاری کنن که از استقلال دل بکنم ولی نتونستن

من طرفدار تیم چلسی در انگلیس میلان در ایتالیا شالکه در المان  بارسلونا در اسپانیا

وایران هم فقط استقلال

تیم ملی فقط اسپانیا فقط

خوب دیگه شاید از این به بعد خیلی کمرنگ شم چون درس سرم ریخته خیلی موستون دارم ممنون که هنوز فراموشم نکردید

خدافظ دوستان

 

پ.نوشت: سه ساعت پیش مامانم وبابام رفتن بوشهر قراره فردا برن حج دلم براشون تنگ شده

پ.نوشت: چرا من طرفدار تیم های دیگه هم هستم فرانسه مارسی و...

پ. نوشت : فردا مامانم بابابام از حج میان اینقدر خوشحالم

ممنونم ازتون که بهم سرمیزنید وهنوز منو فراموش نکردید.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط نیایش| |

میتونم مثل همه                              یه عشق بادی بسازم تا

با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه             تا بیان جمعش کنن حباب دل سرب بشه

میتونم بازی کنم با                                   عشق احساس کسی

میتونم درست کنم ترس                            دل و دلواپسی میتونم دروغ بگم

تا خودمو شنی کنم ، میتونم                       پشت دلها قایم بشم

کمین کنم ولی با این همه                         حرفها باز منم مثل اونا

یه دروغگو میشم                                      همیشه ورد زبونا

یه نفر پیدا بشه به                                    من بگه چیکار کنم با چه تیری اونی که دوستش دارم

شکارکنم من باید از                                   چی بفهمم چه کسی دوستم داره ، توی دنیا

اصلا عشق واقعی                                     وجود داره ؟ براش بنویس

براش بنویس دوستت دارم                            آخه میدونی آدما گاهی اوقات

خیلی زود حرفشونو از یاد میبرن                     ولی یه نوشته به این سادگی ها

پاک شدنی نیست ، گرچه                            پاره کردن یه کاغذ از شکستن

                       یه دل قلب هم ساده تره ولی تو بنویس

 

 

 

هــــــــــــــــــــــــــورااااااااااااااااااااا

نیایش وارد میشود ....... برین کنار .........

سلام ناناسی ها

خوب بیدید؟؟؟

ما هم زیاد حالمان خوب نمیباشد و کسالت داریم به خاطر اینکه میخواهم برای یه مدت طولانی دوریتون رو تحمل کنم خووووو .....

راستش بخواهید من نمیخواستیم آپ کنم ولی چون دیلمان پر میباشد نا چاریم اینجا بیاییم و خودمان را تخلیه کنیم.

اینجا جای دارد از تمامی کسانی که در برنامه ی ختم قرآن شرکت کردند تشکر کنیم.

قبول باشه جیجیله های من

نمیدونیم. به قول فری (فریبا)ما مرض ننوشتن گرفتیم و اصلا حس نوشتن را نداریم.

دیگر از چیزهایی که تمرکز میخواهد دیلیمان به هم میخورد

از خیلی چیزها دیلیمان به هم میخورد اما حس نوشتن نیست.

خوووو دیگه برین ادامه ی مطلب

آقا شما کجا؟؟؟؟؟؟؟

ورود آقایون اکیداْ ممنوع شوخی بود

 آخرين آپ و شمارش معكوس تا كنكور :

راستی عیدتون مبارک ، آره درست خوندين اين آخرين آپ تا بعد از کنکور 90

اين يه سال رو ميگن بايد خيلي سختي كشيد ، ميگن بايد از همه چي بريد حتي از چيزايي كه خيلي بهش دلبستگي داري . . .

نميدونم چرا تا اسم كنكور مياد همه آدما تو ذهنشون يه غول هفت سر با شاخاي گنده مجسم ميشه ، بعضي ها هم فكر ميكنن هفت خوان رستم رو بايد رد كرد ، بعضي ها هم فكر ميكنن بايد رفت و دنبال يه موجود افسانه اي مثل سيمرغ گشت تا بهش رسيد . . .

شما چي فكر ميكنين ؟؟؟

اصلا كنكور چيه ؟

منم ميشم جز كنكوري هاي سال90 ، من زياد اضطراب ندارم

اما يه جوري اطرافيان با آدم رفتار ميكنن كه انگار

تمام دنيا ، تمام آينده و سرنوشت آدما به قبول شدن تو كنكور بسته شده و گره خورده . . .

من از تبعيض نفرت دارم !!!

اما هر روز ما داره با تبعيض و مقايسه كردن همديگه پيش ميره ...

خلاصه اينكه ميگن يه سال بخور نون و تره 100سال بخور نون و كره . . .

منم امسال بايد از هر چي كه دوست داشتم و از هر چي تفريحه بزنم و بچسبم به درس خوندن تا شايدم ما هم شديم يه ليسانسه بيكار . . .

 

ویه چیز دیگه که دوستان ازم خواسته بودن از کسانی که کفته بودن از خودم از خونوادم بگم باشه مینویسم برام مهم نیست کسی منو بشناسه چون من کاری نکردم و از اینکه دیر آپ میکنم نوشتم تا قبل از کنفور (کنکور) آپی نخواهم کرد من در خونواده ی میشه بگی پر جمعیت هستم دو خواهر دارم که یکی بزرکتر ازمن و یکی کوچکتر از منه خواهر بزرگترم مهندس شیمی هستش و عید امسال ازدواج کرد و خواهر کوچکترم همکلاسیمه آره ما دو قلو نیستیم من یه سال بزرکترم به خاطر اینکه یه سال که خارج بودیم دیرتر به مدرسه رفتم و یه داداشی دارم که وکیله و بابام دبیر و کارشناس و مسول آزمایشگاه دانشگاه پیام نور و مامانم هم خونه دارهستش کافیه ......... خوب بید یا نبید ......

نمیخواستم آپ کنم ولی به دلایلی مجبورم چون میخواستم بگم من فقط تا فردا میتونم بیام نت 

قراره  25  گوشم رو عمل کنم ازتون یه خواهشی دارم برام دعا کنید که سخت محتاجم به دعاتونم

تو این مدت که منو تحمل کردید ممنونم

من آبجی های گلایی پیدا کردم نازی ، رها (دراعماق نور)، رها (چشم سیاه) رز و نیلو ، نیلوفر، مژده ، الهام ، ساناز ، زهرا ، ناهید ، لاله ، هما ، شکیبا ، فریده  و مریم ، سحر و عسل ، مریم ، زینب ، ضحی ، مایا ، موژان ، گلاره  و آزاده ، ستاره ، آیلار ، مهسا و رویا و .....

و همچنین داداشای گلایی پیدا کردم داداش حمید و محمد ،مهرداد ، محمود ، پیام و محمود و جیمز ، نعیم، آرمین ،محمد، امیر ، هاتف ، محمد حسن ، مهدی و فرید و محمد جواد  و.....

خیلی دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون دارمـــــــــــــــــــــــــــ هوارتـــــــــــــــــــــــــــــــــا

ازتون میخوام که بهم سربزنید و اگه کسی وبشو عوض کرد خبر بده و منو فراموش نکنید مثل اون دسته نباشید که در غیابم دیگه بهم سر نمیزنن و پاک ما رو فراموش کردن

پ . نوشت : ازتون یه خواهشی دارم که آزاده رو تنها نزارید مخصوصا تو ضحی جونم امیدم به تو هستشااااااااا و آزاده جون زیاد اهمیت نده ولشون کن آخه آدمای بیکار زیادن و خوشحالم که دوباره برگشتی

پ . نوشت : خبر مهمی که هم اکنون به دست ما رسید نیایش به دلیل اینکه تو روز 18 ساعت درس میخواند کمتر میتواند بیاید نت

پ . نوشت : داداش محمد و آبجی شکیبا واسه استقلال دعا کنید که قهرمان شه

منم دیگه بیشتر از اینا مزاحمتون نمیشم دوستون دارم خیلی زیاد مواظب خودتون باشید خدافظ دوستان تا سال آینده

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط نیایش| |

سلام دوستای خوبم

قرار نبود آپ کنم الانم مجبورم که آپ کنم

وقت زیادی ندارم و اگه غلط غلوط توش بود به بزرگواری خودتون ببخشید چون برای آقا سامی نوشتم.و کسانی که دوست دارن بیشتر راجب من و اون بدونن.

اینجا قبلنا وبلاگ من و آقا سامی بود اما خوب شرایط طوری شد که دیگه  اینجا وبلاگ من بمونه پسوردشو آقا سامان داره هر وقت  دلش بخواد میتونه آپ کنه من این وبلاگ رو پاک نمیکنم به قول نازی آدم باید گند کاریاشو نیگه داره به هرحال منو آقا سامی با شرایط هم کنار نمیام پس بیخودی هم دیگه رو اذیت نمیکنیم ما آدمای کاملا منطقی هستیم (معلومه)

من قبلا تمام خوشیم تیم استقلال بود طوری که با باختش گریه میکردم با بردش خوشحال میشدم .تا اینکه از سوم راهنمایی چت میکردم و بعد یه سال خورده تو تابستون تو ماه رمضون بیست وسوم شهریور شب ساعت ده و خورده بود که سامان پی ام داد و ازم خواست که بهش زنگ بزنم و من قبول نکردم تا اینکه زیاد اصرار کرد درصورتی که گفتم نه ولی بعد چند روز بهش زنگ زدم  و دیگه تمام دل خوشیم شد سامان بیست و سوم همین ماه دو سالی میشه که با هم دوستیم.

 با یکی از دخترایی که میاد به وبم و نظر میده آشنا شدم اون از خودش گفت از زندگیش منم از خودم گفتم و زندگیم نمیدونم چه جور شد بینمون که گفت سامی رو امتحان کنم منم قبول کردم اما گفتم جوابتو نمیده وبهش دادم هر چی درمورد سامان میدونستم بهش گفتم:

و اما سامی قبول میکنه نمیدونم چرا شاید میخواسته بدونه کی شمارشو بهش داده یا چیز دیگه تا اینکه سامان به مهسا (البته اسمش چیز دیگه ایی هست) یه حرفایی میزنه که نمیتونستم باور کنم . اس ام اسی که سامی بهش میداد واسه من میفرستاد باورم نمیشد که این حرفا اون زده باشه.................

سامان من نمیتونم باهات ادامه بدم خواهش میکنم بیخیال من شو و منو فراموش کن درست که میخواستی از اون حرف بکشی اما نمیتونم به خاطر حرفی که زده بودی

تو خودت بهتر میدونی اصلا ما بهم نمیرسیم نه به خاطر اینکه من از خونواده ی پولدارم و تو نه نمیخوام بگم واسه چی اما بزار همه بدونن به خاطر مذهب

سامی ازت خواهش میکنم دیگه به خطم اس نده و زنگ نزن چون جوابت رو نمیدم حتی یه کلمه در صورتی که گریه میکردم و ازت خواهش میکردم دیگه دست از سر من برداری اما تو فقط حرف خودتو میزدی موقعی داشتم گریه میکردم و تو کپسول گاز رو روشن کرده بودی و ازت خواهش میکردم که خودکشی نکنی در صورتی که از گوشم خون میومد کوتاه نیومدی باز حرف خودتو میزدی تو میدونستی وقتی گریه کنم عصبی شم به گوشم فشار میاد و ازش خون میاد بهت گفتم از گوشم خون میاد این همه منو اذیت نکن حرف خودتو میزدی اگه میخوای کپسول گازرو ببندم باید بامن ادامه بدی اما من نمیتونم نمیخوام به چه زبونی بگم نمیخوام شب تا نزدیکای صبح بیدار بودم خواستم قرص خواب بخورم نخوردم چون بهت قول داده بودم سرم داشت میترکید داشتم به مهسا اس میدادم حالت تهوع داشتم تو عمرم اینجور حالم بد نبود هی بلند میشدم هی مینشستم  گوشم سرم همش درد میکرد و به مهسا میگفتم سامان رو دوست دارم اما کاری کن دست از سرم برداره من نمیتونم باهاش باشم

الان من شیرازم و دارم اس ام اس به یکی از دوستام میدم که تو نوشتمو تو وبم بزاره و تو بیای اونو بخونی سامی من 15درصد از شنوایی رو از دست دادم و باید عمل کنم ازت خواهش میکنم دست از سر من بردار من نمیخوام باهات باشم.

 تو رو دوست دارم کسی نمیتونه جای تو رو بگیره اما نمیخوام باهات باشم بیخیالم  شو من 24 سر قرار نمیام این همه نگو اگه نیای من میام دنبالت تو هر چیزی ازم خواستی بهت نه نگفتم چت کردنو به خاطر تو کنار گذاشتم حتی رفتن بیرون با دوستام من تو رو دوست دارم یادته موقعی که مریض بودی رفتی دکتر دیر وقت بود هی میگفتی برو بخواب میگفتم نه باید من بدونم دکتر چی برات میگه و من تا نزدیکای صبح بیدار بودم و تو خبرم نکردی اما فقط یه چیز من ازت میخوام که دست از سر من برداری

تو میتونی منو فراموش کنی نامه ایی که نوشتم برات هر شب اونو میخونی رو پاره کن من تو وبم برات نوشتم چون نمیخوام دیگه جوابتو بدم سامان هرموقع اس وزنگی  دوستام بهم میزدن فکرمیکردم توئی و هرکاری که داشتم انجام میدادم رو ول میکردم سراغ گوشیم میرفتم اما الان خدا خدا میکنم که تو نباشی من نمیتونم باهات باشم خیلیا هستن بهتر از من هستن  ........

ازت میخوام دیگه به فکرم نباشی از اینکه تو توی یه شرکتی کار میکنی و حسابداری خوشحالم خواهش میکنم بعد اینکه اینو خوندی سراغ من نیا از مهسا خبر منو نگیر  

برات دعا میکنم که با هر کی ازدواج کنی خوشبخت شی که میشی اگه تو این مدت بهت توهین کردم معذرت میخوام دست خودم نبود.

با ارزوی موفقیت در نقاط بالاتر مواظب خودت باش خدافظ

پ . نوشت :و نگو روزی که باهام خدافظی میکنی روز مرگمه

پ . نوشت :راستی نازی جون برای توهم دعا میکنم که به امیربرسی ازدستم ناراحت نشو به خدا نفهمیده بودم که آپ کردی

پ . نوشت :از دوستم خواستم که جواب نظرات رو بده

خوب عسیسای من خیلی دوووووستوووووون دارممممم برام دعا کنید که بتونم سلامتی روبدست بیارم

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط نیایش| |

 

حتما اینجا رو بخون

انا لله و انا علیه راجعون

سلام .... حال شما؟ خوش میگذره؟؟؟؟ من و سامان حالمون خوبه . راستی نماز و روزه هاتونم قبول... این که میبینید اینقد دیر آپ کردم دلیل خاصی نداره فقط چون ممکنه واسه یه مدت کوچولو نباشم گفتم بهتره که آپ کنم که مثلا دلتون تنگ نشه واسم تابستون امسال ( خیلی فاز داد) چون با شماها آشنا شدم نمیدونم چه جوری این موقع شب به سرم زد که آپ کنم آخه مدرسه ها داره باز میشه و منم کم کم دارم رفع زحمت میکنم به خدا اینقد ناراحتم که اشکم داره در میاد ... این مدت که با شماها آشنا شدم واقعا دلم خوش بود که گلایی مثل شما رو دارم همیشه به من لطف داشتید و من مطمئنم که هیچ وقت نمیتونم فراموشتون کنم هیچ کدوم از شماها رو ندیدم ولی مثل یه خواهر یا برادر دوستتون داشتم و دارم ... خیلی دوست داشتم هنوز باشم و بنویسم ... واسه کسانی که از ته دل میخوامشون ولی خوب کاری نمیشه کرد ... اموزش و پرورش همیشه کارش جدایی انداختن بوده به خدا راست میگم برام دعا کنید که امسالم شاگرد اول بشم الهی قربونتون برم .... خیلی دوستتون دارمممممممممممممم

اگه بعضی موقع از حرف زدنم ناراحت شدین معذرت میخوام ازتون میخوام که تنهام نزارید و هر از گاهی به وبم سربزنید و وبم رو گردگیری کنید من ممکنه دیگه نتونم نت بیام و جواب نظراتون رو بدم اما هر موقع آپ کردین خبرم کنین چون هر چند ماهی یه بار ممکنه بیام نت.

خیلی سخته دوری شما رو تحمل کنم اما نمیشه کاریش کرد بهتون عادت کردم خوب تموم شد حالا موافقید دوباره بریم تو فاز غم؟ بریم؟ باشه برو که رفتیم ... آخه ای خدا ما چه قدر بدبختیم؟؟؟ چرا همش مدرسه؟ مگه ما چه گناهی کردیم؟؟ حالا همه ی اینا یه طرف ... جز زدن واسه نمره هم یه طرف باز همه شون یه طرف کل کل کردن با معاونم یه طرف نه ولی جدا کل کل کردن خیلی حال میده مخصوصا وقتی ضایشون میکنی آخ آخ ... چه حالی میده ... نه؟ خوب لحظه ی خداحافظی فرا رسید اگه دوست خوبی براتون نبودم منو ببخشید ممکنه گه گاهی بهتون سر بزنم اما اول مهر دیگه خیلی کم رنگ میشم . یه قایق پر از عشق تقدیم به همه تون تا سال آینده خدافظ دوستان

پ.نوشت » از کسانی که خواسته بودم شماره بهم بدن البته دخترا و ازم دلخور شدن معذرت میخوام بزارین یه چیزی بهتون بگم من از کلاس سوم راهنمایی چت میکردم خیلی دوست داشتم با دخترای شهر دیگه دوست شم اماا ونا تا بدونن که من دخترم دیگه جواب نمیدن چون دوست دارن با جنس مخالفشون بچتن و دیگه دو سالی هست که چت نمیکنم اما بعد از کنکور تلافی میکنم و تصمیم گرفتم که وب بسازم و تنها اینجوری میشه که با دخترا دوست شد البته آقایون ناراحت نباشن اگه میخواین تا شماره ی سامی بهشون بدم  و بعضی از دخترایی که من شمارشون دارم ممکنه گوشیم رو خاموش کنم و فقط به درس بچسپم اما هر از گاهی بهتون اس میدم سایه جان و موژان عزیز و لاله جون و بقیه دخترا خیلی دوست دارم باهاتون دوست شم اما فکر کردم شما هم مغرورید و نمیخواین شمارتونو به من بدید اما خوشحال میشم که شمارتون داشته باشم پس اگه قبوله خصوصی برام بفرستید.

پ.نوشت» اگه روزی دیدین که دیگه بهتون سرنزدم بدونید دیگه زیاد نمیتونم بیام نت و اگر کسی وبشو عوض کرد بهم خبر بده باشه گلای عزیزم

فقط اگه بدی از من دیدین حلالم کنید مواظب خودتون باشید 

داداشای گلم و آبجی های عزیزم خیلی دوستون دارم

خودم هم نمیدونم چی گفتم آخه دارم گریه میکنم هرچی به مخم فشار میارم چیزی به ذهنم نمیاد بنویسم

و یه چیزی که یادم نرفته برای مریم و محمد دعا کنید که بتونن به هم برسن و قراره من و سامی برای اولین بار ۲۵ شهریورماه همدیگه رو بعد دو سال زیارت کنیم.

التماس دعا

باآرزوی موفقیت در نقاط بالاتر

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط نیایش| |

 

به چند تا وبلاگ سر زدم که کار خیلی قشنگی انجام داده بودن و منم تصمیم گرفتم این رسم قشنگو توی وبلاگم  اگر بشه در کلیه شبهای ماه مبارک رمضان اگرم نشه در شبهای قدر ادامه بدم.

بعدشم من بدون در نظر گرفتن اینکه کی روزه میگیره یا نمیگیره، قرآن میخونه یا نمیخونه، اصلاً خدا رو قبول داره یا نداره برای همه دعوت رو میذارم.

 اینم یه میان برنامه برای دوست جونا:

برنامه ختم قرآن:

جزء اول: شکیباجون

جزء دوم: محمدحسن جون

جزء سوم:نازنین جون

جزء چهارم:نازنین جون

جزء پنجم: نازنین جون

جزء ششم: نازنین جون

جزء هفتم: عسل جون

جزء هشتم: فریده جون

جزء نهم: مایا جون

جزء دهم: hamham

جزء یازدهم:زینب جون

جزء دوازدهم:باران جون

جزء سیزدهم:رویا جون

جزء چهاردهم: زهرا جونم

جزء پانزدهم:سایه جون

جزء شانزدهم: مریم جون

جزء هفدهم:حمیدجون

جزء هجدهم: فاطمه جون

جزء نوزدهم: فاطمه جون

جزء بیستم: پیام جون

جزء بیست و یکم:پیمان جون

جزء بیست و دوم: مه نیلو جون

جزء بیست و سوم: ماهک جون

جزء بیست و چهارم:گلاره جون

جزء بیست و پنجم: نیما جون

جزء بیست و ششم: محمد و نرگس جون

جزء بیست و هفتم: لاله جون

جزء بیست و هشتم: مریم جون

جزء بیست و نهم: فرید جون رزونیلوجون

جزء سی ام: مریم جون و شیوا و هیلا جون

توضیح: شروع از پنجشنبه ٢١ مرداد ماه تا پایان ماه مبارک رمضان.

جزء هایی که خالی موندن تا هر زمانی که تکمیل بشه اسم بنویسید. تا ببینیم از چه روزی قرآن کامل ختم میشه.

 پ نوشت: فاطمه جون من اسمتون رو ثبت کردم اما آدرس رو اشتباه وارد کردی اگه باز بهم سرزدی آدرسو درست وارد کن

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط نیایش| |

 

سیـــــــــــــــــــــلام به همه ی موشتای گل منگولیــــــــــــــــــــــــــم

درچه حالین؟؟؟ با این تابستون. چه بده ؟؟؟ گرم. روزا بلند. اه

بیخیال بابا حالا انگار کارشناس هواشناسیم

خلاصه بریم سر اصل مطلب

اهم اهم میدونین امشب چه اتفاقی افتاده خوب معلومه که نه چون اونجا نبودین

قرار شده بود امشب منو ودو تا دوستام فری (فریده) نادیا بریم خرید هنوز وارد پاساژ نشدیم که یهو محسنو دیدم خب اینجوری نیگا نکن محسن کسه خاصی نیس خوووو؟؟؟

یکی از فروشنده های در خونه ی عمم !!! تو یه پاساز کار میکنه چون ما همه مشتریشیم معمولا به اسم صداش میکنیم

یهو دیدم داد زد نیایش منم توی دلم گفتم زهر و مار نیایش بعدش بهش گفتم من مثل تو بی آبروام ؟؟؟ مگه باهات شوخی دارم؟؟؟

خو بابا توام حالا نیایش خانومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ؟؟؟

بلی؟؟؟

یه ایران چک  100 تومن دارم تو خورد داری؟

نه بابا مسخره؟؟؟

گفت: فریده تو چی نداری؟

نه ندارم.

محسن: اصلاً رو هم چیقد دارین؟ اصلاً پول دارین ؟؟؟

بنده زهر انار فقط نیشتو ببند معلومه بله که داریم.

خو کو میخوام حالا

منو فری نادی هر چی پول داشتیم گذاشتیم رو هم و دادیم بهش

بعد گفت: الان از عابر پول در میارم فقط وایسین مغازه رو ببندم

خلاصه اینکه هی مشتری اومد و خرید نکردن و رفتن

دیگه ساعت 9 شب بووووووووووووود

نادی گفت: نیا از این حیله گر بسیار مکار پول ما رو بگیر من خیره سرم امشب مهمونم باید برم

هر چی من و فری گفتیم وایسا با هم میریم گوش نداد

خلاصه نادی رفت شانس ما تا نادی رفت محسن هم در مغازه رو بست

گفت: بیا بریم اون ور خیابون از عابرم پول بگیرم بهتون بدم

ما رفتیم اون ور و آقا پول در آورد و بعدش یهووو……………………

یهو……………………..

عموی فری ظاهرشد

فری بهم گفت :این از کجا اومد آخه

یهو گفت بی شعووو حیووووناااا اینجا چیکار میکنین این وقت شب!!!

با هم سلام کردیم که در جواب

سلام و کوفت این نره خر کی بود که باهاش بودین؟؟؟

من گفتم: به خدا از بچه های …

لال شو نمیخواد چیزی بگی راه بیافت باید تکلیفتون رو روشن کنم

خلاصه سرتون درد نیارم کمی فحش خوردیم تا خونه که رسیدیم

به هرحال اصلاً از عموش خوشم نمیاد از آدمای بی منطق خوشم نمیاد

خو اصلاً گیرم دوست پسرمون بود باید اینجوری بر خورد کنه!!!

واسه همینم خیلی از دستش ناراحتیم و معذرت خواهی هم نکرد

به قول فری بی (ب رو با اه) بخونین

خوب دیگه منم برم برنامه ی نود رو ببینم

بااااااااااااااای تا هاااااااااااااااای

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط نیایش| |

 

ســــــــــلام ســـــــــــلام
مـــــــن کـــــــیم؟؟؟؟؟؟
ای بابا من نیایشم دیگه !!!! چرا اینجوری نیگام میکنین ؟؟؟؟
نیایش تاحالا ندیدین؟؟؟؟؟
خب من نیایش جونـــــــــــــــــــــــــــــــم دیگه!!!
خلاصه بریم سر اصل مطلب دیروز ما خونه ی مادر بزرگم دعوت بودیم
وای نمیدونین دیروز چه گندی زدم ؟دیروز که خونه ی مادربزرگم اینا بودیم دوستم به من اس ام اس داد که فکر کردم سامی بهم اس داد چون سامی جمعه ها ظهر بهم اس میداد بعد من گوشیم تو جیبه شلوارم بود.
خالم گفت: بیا این خورشت و ببر سر سفره اومدم یه دستی گرفتمش بعد گوشیمو از تو جیبه شلوارم دراوردم بعدش ... ماشاالله شلوار جینا همه تنگ شدن دستم به زور رفت تو جیبمو ... آره دیگه ...
خورشت ریخت رو فرش بعدم خالم زد تو سرم
خالم گفت: ای بی خاصیت میدونی واسه این چقدر زحمت کشیدم؟؟؟
منم گفتم:خو چیکار کنم از دستم ریخت عمدی نبود که:
خالم گفت: برو بمیر انگاری که رئیس جمهور بهت اس ام اس داد که حتما تو اون لحظه باید گوشیتو از تو جیبت در میاوردی؟؟؟؟
منم گفتم خاله حرف سیاسی نزن زشته!!!!!!
بعد به مامانم گفت: این بچتو ادب نکردی گستاخ نباشه؟؟؟؟؟
مامانم خندش گرفته بود اما میترسید بخنده چون خالم اعصابش داغون بود و میترسید بهش حرفی بزنه!!!
بعد خالم گفت مرد شورتو ببرن !!!(به من گفتاااااااااااا)
منم گفتم خو عشقم بهم اس ام اس داده !!!
بعدم چون یه ظرف از خورشت مونده بود خالم نذاشت من لب به اون خورشت بزنم
منم هی تو دلم میگفتم الان به جیجملیم میگم تا بیاد دعواتون کنه
آخه جیجملیم من خیلی ماهه جوجو خودمه میمیرم واسش

سخنی زیبا از نیایش (ره):
توی دفتر نت زندگیم ، بهترین ریتم ، ریتمه نفسته و بهترین آهنگ صدای قلبت!

 


خواهر کوچکم از من پرسید: 5 وارونه چه معنا دارد؟؟؟
من به او خندیدم ...
کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم...
گفت: خودم دیروز دیدم. پسر همسایه 5 وارونه  به مریم میداد؟؟؟
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی غم ، سقف کوتاه دلت را خم کرد...
بی گمان میفهمی 5 وارونه چه معنادارد!!!

پی نوشت: نیما خان شما آدرس وبتون رو اشتباه دادین و اگه باز سر زدین ادرس وبتون رو درست بدین تا لینکتون کنم.


 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط نیایش| |

 

سیلام خوشتیل موشتیلای نیایش

شطول مطولین ناس ناسیا دیلم بلاتون حیسابی تنوگلیده شده بودا

شه کالا می تونین؟ با تابستون خوچ می گذرونینا

میسی از همتون که تنهام نمیسالین و همش پیشم میاین

موشــــــــ ـ ـ ـ ـ ـیتون دیلم هوار تـــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ا

خفلای خاصی نیست  ما در منزل بسیار بی حوصله می باشیم

همه اش به جان مادر و پدر و اطرافیان غــ ـ ـ ـ ـ ر می زنیم

دیلیمان یک استخــ ـ ــ ــ ـ ـ ـ ر توپ می خواد

که به طور گله ای ( گله گوسپند البته )  به انجا برویـ ــ ـ ــ ـم

دیلیمان بسیــــ ــــ ــــ ـــار یک عروسی از نوع مخلوط می خواد که حسابی

..........! تکونی کنیـ ـ ـ  ـ ـ م  و نگاه های مختلفی به اجناس مخالف!

دیلیمان یک هاپویه نــــ ـــ ـــ ـــ ـــــ ـــ ـــ ــــــاز می خواهد که با او به پیاده روی

رفته و جلب توجه بناییـــ ــــــ ـــــــــ ـــــــ ــــــ ــــــــ ـــ ــــم

( خانواده محترم می فرمایند اولا اینکه بسیار نجس است . دوما ما فرزند کوچک

درمنزل داریم شاید هاری بگیرد و به جانه ما بیافتد. سوما شما در منزل

زیادی می باشید چه برسد به اینکه توله سگی نیز بیاورید پرورش دهید )

دیلیمان یک ماشین شاسی بلند می خواهد در حد امکان لگسوز تا با

بچه های مدرن  کورس بگذاریم و سوسک شوند

دیلیمان می خواهد دور دنیا را بزنیم و برات بیت و دیوید بکهام

و شاهرخ خان و انریکه را دیده از رویه ماه آنها بوسه ای گرفته و برگردیم.

دیلیمان می خواهد یک شبه پر سیتاره به آسیمان رفته و سیتاره بچینیم

دیلیمان خیلی چیز ها می خواهد

 اما خوب..........! نمی شود دیگر.مگر همان ایستخر باشد که بشود رفت

 به نظرتان آرزوهای من محال است؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط نیایش| |

 

سیلام به همه ی موست جووووونیای اودم

شیطون میطولین؟ شیتال میتونین؟ خوش میگذره؟

دیلم براتون تنگولیده شده بود

امروز قرار بوده بریم امتحان آزمایشی کنکور بدیم

خلاصه من و دو تا از دوست جونیام  (فاطی و آرزو) رفتیم واسه امتحان کنکور آزمایشی خدایش همش کرکره بود.

شروع کردیم به پیدا کردن شماره های داوطلب اول من شماره فاطی پیدا کردم دیدم دو تا اون ور تر منم و پشت سر من آرزو. خیلی امتحان باحال بود .

اول که کلی قرآن خوندن که من چرتم گرفته بود سه تا صلوات نثار رهبر کردن بعدم یکی اومد دفترچه ها رو گذاشت کنار صندلی من سریع ورش داشتم ببینم چی توشه

مراقب خانم اونو الان ورندار بزارش زمین 

- چرا ؟؟؟؟؟

مراقب خوب هنوز اعلام نکردن

- اقای غلامی مگه کوپن قند و شیکره که اعلام کنن فقط یه امتحانه اون هم کنکور آزمایشی

مراقب نمیشه بزار زمین

...........................!!!!!!!!!!

پرت کردم رو زمین که دفترچه واشد......

آرزو سوال 46 میشه 1یادت نره باشه سوال 1میشه 4

آرزو باشه

داشتیم سوالا رو جواب میدادیم که دیدم واسه مراقبا بستنی آوردن

آقا به ما بستنی نمیدن

 مراقب نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

- چــــــیرا؟؟؟

مراقب مگه اینجا پارکه تو اومدی کنکور آزمایشی یا بستنی بخوری ؟

- مگه شما اومدین پارک که بستنی می خورین ؟

مراقب خدااا، امروز به خیر بگذره کاری نکن به بابات زنگ بزنم بگم دخترت اذیت میکنه (مراقبه همکار بابام بود)

بعد اومدن که عکس کارت رو با ما مقایسه کنن (انگاری سر جلسه ی کنکور نشستیم)

اومد منو یکم نیگا کرد و گفت این چرا شبیه تو نیست !!!!!

خب حتما من از عکسم قشنگتر هستم

مراقب شاید

تازه آرایشم نداشتم

مراقب شاید

شایدم من نیستم

مراقب شاید تو نیستی ؟

چیرا منم بابا خب هی شما میگی شاید

خلاصه رسیدیم سر سوالای زمین شناسی

من گفتم بزرگترین سیاره

آرزو گفت زهره

یهو من گفتم نـــــــــه

(مراقب داشت به طرفمون میومد) گفتم یا پیغمبر غلام اومد

مراقب چیه باز دارین داد و بیداد میکنین می اندازمتون بیرون

آقا به من میگه زهره اصلا اسمم زهره نیست آخه بیاین ببینین خودتون خو....

بلاخره با کلی تقلب ما همه رو پر کردیم اومدیم بیرون منتظر فاطی بودیم

که نگهبان یه چوب دستش بود اینگار ما ببعی هستیم هی میگفت هی بیروووووووون

اومد به من گفت مگه با تو نیستم فکر کردی اینجا کجاست ؟ پارک؟

اه مگه پارک نیست؟ اخه درخت و سبزه داره من فکرکردم اومدم پارک

نگهبان نخیر انگار تو از خونه گریزونی

یعنی چی؟ یعنی من دختر فراری ام؟ به من توهین میکنی؟

خلاصه آرزو سریع به دادمون رسید و گر نه دست به یقه میشدیم خفناک

این هم از قضیه ی کنکور آزمایشی

میسی از همتون که موووووشم دالین و پیشم میااااین

 

نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط نیایش| |

Design By : Night Melody